یادی از شهیدان شریعتی‌فرد

شهادت پدر و پسر زیر شکنجه منافقین

شناسه خبر: OTE0Njk /

همسر و مادر شهیدان شریعتی‌فرد می‌گوید: حوالی ساعت 11 شب 24 آبان ماه 1360 بود که این دو به نزدیکی‌های جنگل آمل رسیدند، ماشین حامل حاج آقا و محمدرضا، توسط منافقین کوردل متوقف شد و بعد از پرس و جوی مختصر، آن دو بزرگوار را به داخل جنگل بردند.

تنکابن24 به نقل از خبرگزاری فارس مازندران ـ انقلاب اسلامی/روحانی شهید حبیب‌الله شریعتی‌فرد، روحانی مبارز و دردآشنا و از پیشکسوتان علم و جهاد علیه استبداد رژیم شاهنشاهی بود که در کنار شخصیت‌های طراز اول نظام جمهوری اسلامی ‌ایران، صحنه‌های بسیار زیبایی از دلدادگی به امام و اسلام را در دفتر تاریخ جهاد و مبارزه‌ عالمان نستوه شیعه ترسیم کرد، برآن شدیم با گفت‌وگویی که با مرحومه حوریه ربانی همسر فداکار ایشان در گذشته انجام گرفت و در آرشیو کنگره شهدای مازندران موجود بود، به اجمال شرحی از زندگی این عالم ربانی و فرزند شهیدشان را که توسط منافقین زبون به شهادت رسیده‌اند، به شما علاقه‌مندان تقدیم کنیم.

فارس: کمی از خودتان و شهید حبیب‌الله بگویید.

خداوند توفیقی عنایت کرد که هم همسر شهید و هم مادر شهید باشم، همسر شهیدم 17 شهریورماه 1311 از روستای اندرات از توابع هزارجریب و زادگاه بنده نیز روستای آغوز دره است، ایشان در مدرسه «سرتای گرگان» درس می‌خواندند که پدر و برادر مرا در همانجا دیده و همین، موجبات آشنایی و وصلت ما را فراهم کرد.

حاصل این ازدواج 7 دختر بود و 2 پسر.

مدتی کوتاه پس از ازدواج به مشهدالرضا رفتیم و مدت 10 سال آنجا بودیم، بعد به «نجف اشرف» مشرف شدیم که این اقامت ما نیز مدت 15 سال به طول انجامید.

فارس: از فعالیت‌های خود و همسرتان در نجف کمی ‌برای‌مان بگویید.

ایشان در حوزه‌ نجف مشغول بودند و من هم با خیاطی و بافندگی پوشاک تهیه می‌کردم و زندگی را می‌گذراندیم.

فارس: فرزند شهیدتان محمدرضا در طول ایامی ‌که در نجف بودید، به چه کاری مشغول بودند؟

شهید محمدرضا در همان ایام کودکی هم، نشانه‌هایی از تقوا را دارا بودند، علاقه‌ وافری به شرکت در جلسات بحث پدرش با هم‌حجره‌ای‌هایش داشت، بیشتر سؤالات کودکی‌اش که به‌شدت ذهنش را مشغول خود ساخته بود، بحث‌هایی راجع به جهنم و بهشت بود.

روزی یادم هست وقتی در جواب سؤالش گفتم: خوبان اهل بهشتند و بدان جهنم، به زبان و فهم کودکانه‌اش پاسخ داد: «پس چه بهتر که ما در کودکی بمیریم تا از بهشتیان باشیم».

 

 

فارس: در خصوص تحصیلات فرزند شهیدتان در نجف چیزی به یاد دارید؟

محمدرضا تا کلاس 12 را در همان نجف خواند و سپس به بغداد عزیمت کرد و از دانشگاهی در آنجا موفق به کسب مدرک لیسانس شد و سپس در ایران و در شهرستان کرج نیز 3 سال درس دانشگاهی خواند.

فارس: چگونه در ایام طاغوت توانست در کسوت یک طلبه با محیط دانشگاهی آن زمان ارتباط برقرار کند؟

در آن زمان خیلی‌ها بودند که حاضر نبودند لباس روحانیت به تن کنند و در عین حال درس دانشگاهی هم بخوانند، محمدرضا خیلی از این حرکت بدش می‌آمد با آن که طاغوت خوراک و لباس غربی شیکی را در اختیارش قرار می‌داد ولی او زیر بار نرفت و همچنان نسبت به پوشیدن لباس روحانیت اصرار می‌ورزید، تا اینکه انقلاب به ثمر نشست و او به عضویت سپاه پاسداران درآمد.

فارس: مادر جان! از میل و رغبت همسر و فرزند شهیدتان در خصوص حضور در جبهه و دفاع از انقلاب بگویید.

در یکی از روزهای مقارن با جنگ، حالم بد شد و این امر هم‌زمان شده بود با رفتن محمدرضا و همسرم به مأموریت، رو به او کردم و گفتم: «مادر جانم! حالم ناخوش است، اگر می‌شود در چنین شرایطی جبهه رفتن خود را به تأخیر بینداز!» 18 یا 19 محرم بود، پاسخ داد: «مادر! به خدا مأموریت مهمی‌ از طرف سپاه برایم پیش آمده و چاره‌ای ندارم باید هر چه زودتر بروم وگرنه جریمه‌ سنگینی می‌شوم!»

پدر محمدرضا هم در آن روزها، در مسجد حضرت محمد(ص) پیش‌نماز بود، او آن روزها در منابری که می‌رفت، توجه مردم را به حضور دشمنان انقلاب در جنگل‌های آمل جلب می‌کرد و این که منافقان در آنجا برای خود پایگاه‌هایی درست کردند.

حاج آقا که به خانه آمد، دیدم صورتش پر از نور شده است، هر چه به ایشان گفتم بیایید داخل و شام‌تان را میل کنید قبول نکردند و پدر و پسر با عزمی‌ راسخ به سوی هدف از پیش تعیین شده حرکت کردند.

البته نکته‌ای را که باید خاطرنشان کنم این است که ایشان در طول شبانه روز 3 الی 4 مرحله در روستاهای اطراف برای سخنرانی، آموزش عقیدتی، احکام و اسلحه‌شناسی می‌رفتند، چندین مرحله هم استعفانامه‌ خود را تقدیم فرمانده‌ سپاه کرد اما قبول نکردند و گفتند: «به شما اینجا بیشتر نیاز است تا جبهه، شما باید بمانید و فکرها را پرورش دهید».

 

 

فارس: چگونه باخبر شدید همسر و فرزندتان به فیض شهادت نایل آمدند، از نحوه‌ شهادت‌شان برای‌مان بگویید.

گویا حوالی ساعت 11 شب 24 آبان ماه 1360 بود که این دو به نزدیکی‌های جنگل آمل رسیدند، ماشین حامل حاج آقا و محمدرضا، توسط منافقین کوردل متوقف شد و بعد از پرس و جوی مختصر، آن دو بزرگوار را به داخل جنگل بردند.

از آنجا که محمدرضا اسلحه داشت، او را مورد شکنجه فراوان قرار داد، طبق اعترافی که از چهار منافق دستگیرشده به‌عمل آمد، ابتدا محمدرضا و سپس پدر بزرگوارشان در اثر شکنجه‌های زیاد به شهادت رسیدند.

فارس: چطور این خبر را به شما دادند و عکس‌العمل شما چگونه بود؟

روزی یکی از اقوام حاج آقا شریعتی‌فرد به خانه‌ ما آمد و گفت: «آنها تصادف کردند». من ابتدا تعجب کردم و گفتم: «چطور می‌شود آدمی‌ که هر شب جمعه به زیارت ابا عبدالله الحسین(ع) مشرف می‌شد و گاهی اوقات هم که نمی‌توانستند، مرا جای خود می‌فرستادند و همیشه در کنار زیارت‌شان، زیارت حبیب بن مظاهر را نیز به‌جا می‌آوردند و حسرت مقام حبیب را در سر داشتند، حالا باید از میان تکه‌های پاره پاره‌ ماشین بیرون آید؟ امکان ندارد».

تا اینکه خبر شهادت این دو، توسط منافقین را به خانواده رساندند که از آن هنگام بود که دلم آرام گرفت، منافقین چنان از شهادت حاج آقا که از پیشکسوتان مبارزه و جهاد قبل از انقلاب بودند مسرور شدند که این خبر را بلافاصله در رادیو بی‌بی‌سی پخش کردند.

به گزارش فارس، برای دریافت اطلاعات بیشتر از این شهیدان گلگون‌کفن، می‌توانید به این لینک نیز مراجعه کنید.

انتهای پیام/3141/ج

نظرات
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
مهمترین عناوین

کیمیا سامانه